امروز بیشترین یا شاید تنها چیزی که خوشحالم کرد , خوردن یک دونه از این
بیسکویت ها بود .
یکی از بچه های مدرسه ، از همین بیسکویت ها دستش بود ،تعجب کردم ؛ آخه من هرچی دنبالش میگشتم پیدا نمیکردم . نیست اصلا . و آخرین باری که خوردم فکر کنم شهریور پارسال بود . ازش پرسیدم ، اینو از کجا خریدی ؟ گفت : نمیدونم واسمون آوردن .
بازش کرد بهم تعارف کرد ؛ فوری یه دونه ورداشتم . بعدش آروم آروم میخوردم تا تموم نشه و مزه اش تا یه چند ساعتی بمونه
؛ و با خودم میگفتم رفتم خونه مسواک هم نمیزنم تا مزه اش نره . 

چیزی نگذشت که گرسنه ام شده بود و ساندویچ امروز مدرسه ، گوشت اردک بود
؛" گلدینا" واسه ، خودم و خودش ساندویچ گرفته بود ؛ هنوز از گلوم پایین نرفته حس بدی بهم دست میده ، بوی بد ، حس میکنم میخوام بالا بیارم
؛ "گلدینا " میگه : حیلی خوشمزه است بخور کلیه ی گاوه
.
بیسکویته و نیم لقمه ی کلیه ی گاو رو بالا میارم .
*:- حیف بیسکویته که خوردم

واقعا حیفش

.
*:- "گلدینا " کیست ؟ فرشته ایست که روی زمین زندگی میکند .
+ نوشته شده در
91/02/28ساعت 23:15  توسط ناهید کوچولووو
|
ساعت 11:30 شبه ، رد میشم از کنار اتاقش. حس میکنم که صدای گریه میشنوم ، اتاقش تاریکه ، زیر پتو خودش رو مچاله کرده، چرا گریه میکنی ؟ میگه : گریه نمیکنم ؛ پتو رو کنار میزنم و دست میکشم روی صورتش : پس اینها چیه ؟
....
مثل اکثر موقعه ها که خوابه ، بوسش میکنم ، نفس هاش رو تشخیص میدم . نفس هایی که از درس خوندن ، فرار کرده و نفس هایی که واقعا به خواب رفته رو به راحتی تشخیص میدم .
الان میدونم که کاملا خوابه .
نماز نخوندم ؛ درس نخوندم ؛ استراحت نکردم ، شام ... ساعت 12:45 است .
داداش کوچیکم گفت : حتی تو هم مثل بقیه فرق میگذاری ؛ بین من و اون (داداش اولیم) ، شما همتون اونو بیشتر دوست دارید ، و منو کمتر ...
*:- عجیبه این حرف ، نمیدونم حساس شده یا من واقعا فرق میگذارم یا کمتر بودنم باهاش باعث شده .
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 1:0  توسط ناهید کوچولووو
|
چیزی که میبینم باورم نمیشود ، به دست های خودم نگاه میکنم ، تکانشان
میدهم . به استاد نگاه میکنم ، که در حال صحبت است ؛ امروز بلوز آبی پوشیده ، قد
بلند و سیاه پوست ، و درشت اندام ، خیلی خوش اخلاقه ، حدودا 30 ساله
اس ، الان چند ماهه که با او کلاس دارم ، چه طور توی
این چند ماه متوجه نشده بودم ، نگاهم می کند میپرسد : خانوم ناهید ، سوال
دارید ؟ سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
با خودم میگویم : اشتباه میکنم ، محاله . یکی ، یکی به بچه ها نگاه
میکنم ، همه در حال شنیدن صحبت های استاد هستنند ، شوکه شده ام ، میخواهم
وسط کلامش بگویم : استاد ، دستتان چه شده ؟
باورش سخته ، تا دیروز که انگشت ، داشت ، یعنی انگشتان دست راستش همه مصنوعی بودند ؟ تا حالا ندیده بودم دست کسی قطع شده باشه .
صحبت های استاد تمام شده ، با لبخند میپرسد : سوالی هست ؟
از سوال های بچه ها سردر نمیارم ؛ استاد روی صندلیش مینشیند ؛ دست راستش
را زیر میز میبرد و دست چپش را روی لپ تاب ؛ نگاهم میکند و بدون شک
میپرسد : میدانم سوال داری ، سوالت را بپرس .
چشم دوختم به دستانش ؛ شارژ را با دست چپ از کیفش بیرون می آورد ، میگویم : نه ، ندارم .
یکی از بچه ها لب تابش را میخواهد به استاد بدهد ، تا استادمشکلش را حل کند ، اما با کدوم دست و انگشتی استاد قرار است آن را بگیرد ؟
پیش دستی میکنم ، در گرفتن میگویم : ببینم ، شاید من بتونم انجام دهم و لب تاب رو به جای استاد ؛ من به دست میگیرم و وسائل میزش را جمع و جور میکنم و جایی برای گذاشتنش باز میکنم ، بدون این که چیزی به رویش بیاورم .
دوست دارم ، که بدانم دست استادم چه شده ؛ تا قبل از این که به آلمان برگردد ، روز آخر ، حتما در مورد دستش ازش سوال خواهم کرد .
+ نوشته شده در
91/02/15ساعت 22:22  توسط ناهید کوچولووو
|